من پذیرفتم شکست خویش را ....
پندهای عقل دوراندیش را .....
من پذیرفتم که عشق افسانه است .....
دل درد آشنا دیوانه است .....
میروم شاید فراموشت کنم .....
در فراموشی هم آغوشت کنم .....
میروم از رفتن من شاد باش ......
از عذاب دیدنم آزاد باش .....
آرزو دارم بفهمی درد را ......
تلخی برخوردهای سرد را ...... .

يكي تو كه هيچ موقع عشقم رو نديدي .....
يكي من كه كسي رو جز تو نديدم .....

اشکهايم را نديدي چون محو تماشاي باران بودي
ولي اميدوارم انقدر در ايينه مجذوب زيباييت نشده باشي
که حداقل :
زشتي ديو خود خواهيت را ببيني باشد که با ديگران چنان نکني که با من کردي ..... . ![]()
![]()
![]()

فقط موجهاي دريا هستند كه عاشقن
آره فقط اونا هستن با اينكه ميدونن اگر برسن به ساحل ميميرن
بازم بيقراررسيدنن
از طرف اوني كه :
تنهاست ...
تنها اومده ...
تنها مي ره ...
تنهاش مي ذارن ...
تنها نمي ذاره ...
تنها يك ارزو داره ...
اونم اينه كه تو تنهاش نذاري ...........![]()
![]()
![]()

وقتی دلتنگ شدی به یاد بیار
کسی رو که خیلی دوستت داره
وقتی نا امید شدی به یاد بیار
کسی رو که تنها امیدش تویی
وقتی ساکت شدی به یاد بیار
کسی رو که به شنیدن صدای تو محتاجه

قلب من کوچک بود...
عشق تو لیک بزرگ ...
من ز اندازه ی قلبم بیرون ...
عاشقت بودم واز عشق تو سرشار ولی ...
سالیان بسیار ...
مانده ام عاشق تو ...
تا که اندازه ی این عشق ترا ...
در دلم جای دهم ...
وهنوزم به امید ...
عاشقت خواهم بود ...
گر چه تو رفتی و دل تنها شد ...
گر چه این عشق غمی بر ما شد .........

می روم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ويرانه خويش
بخدا می برم از شهر شما دل شوريده و ديوانه خويش
می برم، تا كه در آن نقطه دور شستشويش دهم از رنگ گناه
شستشويش دهم از لكه عشق زينهمه خواهش بيجا و تباه
می برم تا ز تو دورش سازم ز تو، ای جلوه اميد محال
می برم زنده بگورش سازم تا از اين پس نكند ياد وصال
ناله می لرزد، می رقصد اشك آه، بگذار كه بگريزم من
از تو، ای چشمه جوشان گناه شايد آن به كه بپرهيزم من
بخدا غنچه شادی بودم دست عشق آمد و از شاخم چيد
شعله آه شدم، صد افسوس كه لبم باز بر آن لب نرسيد
عاقبت بند سفر پايم بست می روم، خنده بلب، خونين دل
می روم، از دل من دست بدار ای اميد عبث بی حاصل

بازم نتونستم حرفم رو بهش بزنم :
شايد تو لحظه هاي تنهايي درست اون زمان كه فكر ميكني به پايان رسيدي يه راه بازگشت وجود داشته باشه .يه راهي كه تا حالا چشمت بهش نخورده.صداي زجه هاي برگا زير پام اصلا اهميت نداشت. بي هدف راه ميرفتم نگاهش رو هيچوقت فراموش نميكنم. چند وقت از اون لحظه گذشته بود ؟ سردم بود. عرق كرده بودم. ياد روز آشنايي و اولين شاخه گل افتادم بيشتر سردم شد… . ياُس و بدبختي رو با تمام وجود حس ميكردم. چي شد كه ما از هم جدا شديم؟ من كه هنوز عاشقانه ترين لحظات عمرم با اون بود.من كه هنوز حس ميكردم بدون اون تنهاترين خواهم بود. پس چي شد؟سنگيني تاريكي رو حس ميكردم به خودم اومدم شب شده بود. چندين ساعت تو خيابونا قدم زده بودم. صورتم خيس بود ؛ به آسمان نگاه كردم مثل هميشه ساكت و آروم اثري از بارون نبود… هر گوشه خونه پر بود از خاطره هاي رنگين من و اون ؛ پر بود از عطر نفسهاش بي اختيار اشك ميريختم چقدر تنها شده بودم.ياد اين شعر افتادم:
سهم من اين است،
سهم من آسمانيست كه آويختن پرده اي آن را از من ميگيرد،
سهم من پايين رفتن از يك پله متروك است و به چيزي در غربت و پوسيدگي واصل گشتن...
كاش اون زمان كه با خشم و عصبانيت تو چشماش نگاه كردمو بهش گفتم ديگه نميخوام ببينمت زمين دهن باز ميكردو ميرفتم توش. مسخ شده بودم. با خودم فكر كردم الان داره چي كار ميكنه. يعني ميشه يه بار ديگه ببينمش؟ يه لحظه با تمام وجود دلم ميخواست الان جلوي در ميديدمش و منو صدام كنه. دلم ميخواست يه بار ديگه نوازشم كنه.
اشك ميريختم نفسم بالا نميومد رفتم رو تراس شب هم مثل من غمگين بود. چراغهاي رابطه تاريكند، كسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد كرد، دلو به دريا زدم؛ گفتم الان ميرم پيشش و ازش عذر خواهي ميكنم. به سرعت لباس پوشيدم. در رو باز كردم... دم در واستاده بود با همون نگاه مهربون ؛ نگاهي كه با خودش هزاران راز نگفته داشت. صلا باورم نمي شد. تو چشماش خيره شدم .چند وقت بود اين نگاه رو گم كرده بودم. هرچي بود ديگه دلم نميخواست از دست بدمشون.. هردو اشك ميريختيم تا اومدم ازش عذر خواهي بكنم گفت:........
میدونید باز هم مثل همیشه نتونستم بفهمم که چی گفت چون از خواب بیدار شدم.
داری میری و دوباره من باید تنها بمونم
شعر بی کسی هامو من تو گوش دیوار بخونم
فکر می کردم دیگه قلبم واسه تو جایی نداره
نمی دونستم خیالت منو تنها نمی زاره
فکر می کردم رفتنت رو خیلی راحت می پذیرم
اما می بینم که بی تو خیلیه اگه نمیرم
کاشکی یکی پیدا می شد دستاتو می ذاشت تو دستم
ببینی که هنوز عاشقو دیوونت هستم
کاشکی لااقل یکیمون پا میذاشت روی غرورش
اون یکی با مهربونی میشدش سنگ صبورش
کار ز این حرفا گذشته دیگه تو بر نمی گردی
اما کاشکی قبل رفتن فکر من رو هم می کردی
خوب می دونم نمیتونم بی چشات دووم بیار ولی از اون دل سنگت گله دارم گله دارم .................................



